Afghanak Afghans Online Community in Switzerland! Afghan MP3 Music, Forums, Chat and more!
May 23, 2012
 

10 Recent postings:

Chit Chat What u think in this moment? Mar 08, 2012 - 11:27 PM shakila
Chit Chat Salaam???? Dec 10, 2011 - 10:40 AM zari
Jokes Jokes Dec 07, 2011 - 09:57 PM shakila
PoEtrY & aRt Dari poems Nov 14, 2011 - 12:44 PM itminan299
Chit Chat Ellan Gom shoda Aug 29, 2011 - 05:29 PM rooney
PoEtrY & aRt Sher Jangi ya Moshaera Aug 27, 2011 - 06:36 PM shakila
Food and Recipes Who is good in cooking Aug 03, 2011 - 04:10 PM maihan90
MuSiC issues Music Box Mp3 Jul 17, 2011 - 10:19 AM qashang
PoEtrY & aRt Shortread ( Chistaan ) Mar 31, 2011 - 11:26 PM rooney
Afghanak Announcements Site Update Feb 26, 2011 - 12:45 PM prety

Go to forum

 

Afghan Chat Room

1000+ Chatrooms. 100% Free No Credit Card Required.
www.All-Chatrooms.com

Afghan Music Klingeltne
Lade Dir die neusten SMS & Tne. 100% Gratis - Unlimited!
Ch-Musik.com/Artists_A-Z

مهاجرت کانادا
برای مهاجرت همیشه یک راه قانونی هست
www.Canada118.com
 

farq baine Eshgh wa Dosti (Aashegh budan/Dost daashtan) chist?  Bottom

Go to page [-1] 1 - 2:

  • عشــــــــــق می دانم کسی هست که منتظر آمدن من است .
    می خواهم او را پیدا کنم دلم خیلی تنگ شده ،
    می خواهم این لحظاتم را با او قسمت کنم ، اما
    کجاست؟ شاید هم همان کسی باشد که دیروز
    ازمقابلم عبور کرد ،شاید .... می خواهم کسی
    ...باشد که به او بیا ندیشم و این احساس در من هم
    باشد که کسی هست که به من می اندیشد.
    از تنهایی خسته شده ام ، تنهایی خیلی آزار دهنده
    است.کاش بود و تمام لحظاتم را پر می کرد.
  • دلم تنگ است

    برای در کنارت بودن
    دلم تنگ است برای خیره شدن در چشمانت
    نازنینم نمیدانی که شبها تا سحر به یاد روزهایی که در کنار هم بودیم
    و درد دل میکردیم اشک میریزم
    نمیدانی که دیداری دوباره در وجودم آتش عشقت را برانگیخته کرده است
    ...نمیدانی چندین برابر از قبل به قلب مهربان و عاشقت وابسته شده ام
    و باری دیگر عهد سوختن و ماندن را به تو دادم
    هنوز رنگ چشمانت در خاطرم مانده و زنگ صدایت در گوشم زمزمه میکند
    انتظار به پایان رسید و تو را از نزدیک تماشا کردم
    و به محبتت آمیخته شدم
    ای پاکترین احساس به یادت آنقدر از اعماق وجود اشک خواهم ریخت
    تا تو را دوباره ببینم و تو را باری دیگر در آغوش بکشم
    و باری دیگر دستان گرمت را بفشارم و با همان دستها صورتم را نوازش دهی



  • قاصـــــــدک خبــــــرک عشــــــــــق سال ها پيش در يك سرزمين دور شاهزاده اي وجود داشت که تصميم به ازدواج گرفت. او ميخواست با يکي از دختران سرزمين خودش ازدواج کند. به همين دليل همه دختران جوان آن سرزمين را دعوت کرد تا سزاوارترين دختر را انتخاب کند.در بين اين دخترا دختري وجود داشت که خيلي فقير بود اما شاهزاده را خيلي دوست داشت ومخفيانه عاشقش شده بود . وقتي ...دختر قصه ما ميخواست به مهماني شاهزاده بره مادرش برايش گفت دخترم چرا ميخواي به اين مهماني بروي تو نه ثروتي داري نه زيبايي خيلي زياد . دخترک گفت مادر اجازه بده تا وو شانس خودم را امتحان کنم تا حداقل براي آخرين بار اوراببينم.

    روز مهماني فرا رسيد. شاهزاده روي به تمام دخترا کرد و گفت من به هر کدام از شما يک دانه گل ميدهم و هر کس که ظرف شش ماه زيباترين گل دنيا را پرورش بدهد همسر من ميشه. دخترک فقير هم دانه را گرفت و آن را داخل گلدان کاشت. سه ماه گذشت و هيچ گلي سبز نشد. دخترک با تمام علاقه به گلدان ميرسيد و به اندازه برايش آب و آفتاب ميداد اما بي نتيجه بود و هيچ گلي سبز نشد.

    سرانجام شش ماه گذشت و روز ملاقات فرا رسيد. دخترک گلدان خالي خودش را به دستهایش گرفت و به صف ايستاد. اما دختراي ديگر هر کدام با گلهاي بسار زيبا و جالبي که به گلدان داشتند به صف ايستاده بودن. شاهزاده به گل ها و گلدان ها نگاه ميکرد اما از هيچ کدام راضي نبود . تا اينکه نوبت به دخترک فقير رسيد . دخترک از اينکه گلي به گلدان نداشت خجالت ميکشيد اما شاهزاده وقتي گلدان خالي را ديد با تعجب و تحسين به دخترک خيره شد . روي به تمام دخترا کرد و گفت اين دختر ملکه آينده اين سرزمين است. همه متعجب شده بودن دختراي ديگر با گلدانهاي قشنگي که داشتن حرسشان گرفته بود. همه به شاهزاده گفتن که او دختر اصلا گلي به گلدان نداره . شاهزاده گفت بله درست است که هيچ گلي داخل اين گلدان سبز نشده اما بايد بدانيد که همه دانه هايي که من به شما داده بودم خراب بودن و اصلا نبايد گلي ازآن دانه ها سبز ميشد . همه شما تقلب نموده ايد ………….

    ولي اين دخترک زيبا به خاطر صداقتش سزاوارترين دختر اين سرزمين است
    تشکر





    هرگز اين چهار چيز را در زندگيت نشكن: اعتماد، قول، رابطه و قلب
    زيرا اينها وقتي مي شكنند صدا ندارند، اما درد بسياري دارند
  • چشم وقتی زیباست پرازاشک باشد اشک وقتی زیباست برای عشق باشد عشق وقتی زیباست برای توباشد تووقتی زیبا هستی که برای من باشی و ما هنگامی زیبا هستیم که برای هم باشیم


    براي چشمان تو مي نويسم حكايت بي انتهاي عشق را تا بداني محبت و عشق را در چشمان تو آموختم و با تو آغاز كردم . با تمام حركت دستانم برايت مي نويسم كه بي تو هيچم



    شب مهتابی عشق را با تو تجربه کردم ، اميد به زندگي را در تو آموختم
    محبت را در قلب تو يافتم ، اي شاپرک شبهاي تنهاييم با هر تپش قلبم مي گويم
    دوستت دارم
    چشمان هميشه عاشقم در انتظار توست



    عاشقی را شرط اول ناله و فریاد نیست

    تا کسی از جان شیرین نگذرد فرهاد نیست

    عاشقی مقدور هر عیاش نیست
    ...
    غم کشیدن صنعت نقاش نیست




  • به دنبال تو مي گردم
    که شايد چشمهايم را به چشمانت بدوزم
    تا نگاه خواهش دل را عيان سازم
    که شايد دستهايم را به دامانت بياويزم
    و عشق خويش را با يک صداي لرزش ماتم بيان سازم
  • به جفایی تو من وفا کردم
    دادی دشنام ومن دعا کردم
    هر چه فرموده يي بجا کرد م
    چه بگویم که من چها کردم
    تو ندانی خدا خو میدا ند

    خاک راه تو تاج سرکردم
    کوچه ات را زگریه ترکردم
    کعبه گفته تو را نظرکردم
    چه بگویم که چه سپارکردم

    من مریضم که نالشی دارم
    هم چو ماهی تپا یشی دارم
    درجگررنج وکاهشی دارم
    شب و رو زت ستا یشی دارم
    تو ندا نی خدا خو میداند
  • زنی از خانه بیرون آمد و سه پیرمرد را با ریش های بلند جلوی در دید.
    به آنها گفت: « من شما را نمی شناسم ولی فکر می کنم گرسنه باشید، بفرمائید داخل تا چیزی برای خوردن به شما بدهم.»
    آنها پرسیدند:« آیا شوهرتان خانه است؟»
    زن گفت: « نه، او به دنبال کاری بیرون از خانه رفته.»
    آنها گفتند: « پس ما نمی توانیم وارد شویم.»
    عصر وقتی شوهر به خانه برگشت، زن ماجرا را برای او تعریف کرد.
    شوهرش به او گفت: « برو به آنها بگو شوهرم آمده، بفرمائید داخل.»
    زن بیرون رفت و آنها را به خانه دعوت کرد. آنها گفتند: « ما با هم داخل خانه نمی شویم.»
    زن با تعجب پرسید: « چرا!؟» یکی از پیرمردها به دیگری اشاره کرد و گفت:« نام او ثروت است.» و به پیرمرد دیگر اشاره کرد و گفت:« نام او موفقیت است. و نام من عشق است، حالا انتخاب کنید که کدام یک از ما وارد خانه شما شویم.»
    زن پیش شوهرش برگشت و ماجرا را تعریف کرد. شوهـر گفت:« چه خوب، ثـروت را دعوت کنیم تا خانه مان پر از ثروت شود! » ولی همسرش مخالفت کرد و گفت:« چرا موفقیت را دعوت نکنیم؟»
    عروس خانه که سخنان آنها را می شنید، پیشنهاد کرد:« بگذارید عشق را دعوت کنیم تا خانه پر از عشق و محبت شود.»
    مرد و زن هر دو موافقت کردند. زن بیرون رفت و گفت:« کدام یک از شما عشق است؟ او مهمان ماست.»
    عشق بلند شد و ثروت و موفقیت هم بلند شدند و دنبال او راه افتادند. زن با تعجب پرسید:« شما دیگر چرا می آیید؟»
    پیرمردها با هم گفتند:« اگر شما ثروت یا موفقیت را دعوت می کردید، بقیه نمی آمدند ولی هرجا که عشق است ثروت و موفقیت هم هست! »
    Love is life

  • باران بهانه بود

    که تو

    زیر چتر من

    تا انتهای کوچه بیایی

    و دوستی

    مثل گلی

    شکوفه کند در میانمان

Go to page [-1] 1 - 2:

  • 0 users
  • and 158 anonymous guests

This list is based on users active over the last 500 minutes.


Text Chat

New Page 1

 

Who is Online

Welcome!

  • Members
  • Total: 696
  • New Yesterday: 0
  • New Today: 0
  • Latest: manilah

  • Connected
  • Members: 0
  • Guests: 158
  • Total: 158

  • Online members
  • No members connected

Poll

How many times per day do you visit (Afghanak)