Afghanak Afghans Online Community in Switzerland! Afghan MP3 Music, Forums, Chat and more!
Jul 31, 2010
 

10 Recent postings:

PoEtrY & aRt Dari poems Jul 29, 2010 - 05:57 PM YALDI
Chit Chat Salaam???? Jul 29, 2010 - 08:45 AM Omeri
PoEtrY & aRt Sher Jangi ya Moshaera Jul 29, 2010 - 07:41 AM ashiq
Chit Chat Tabeer-khwab Jul 29, 2010 - 05:35 AM ashiq
PoEtrY & aRt watan Jul 27, 2010 - 06:21 PM YALDI
Jokes Jokes Jul 27, 2010 - 01:25 AM tabasom
Jokes Can U Speak These Lines??? Jul 26, 2010 - 08:55 AM ashiq
Afghanak Help, Comment & suggestions i need help Jul 26, 2010 - 05:57 AM Omeri
Food and Recipes Who is good in cooking Jul 25, 2010 - 02:17 PM YALDI
MuSiC issues Who is ur favorite singer from new generation afghan singers Jul 25, 2010 - 02:30 AM YALDI

go to forum

 

Afghan Chat Room

1000+ Chatrooms. 100% Free No Credit Card Required.
www.All-Chatrooms.com

Afghan Music Klingeltne
Lade Dir die neusten SMS & Tne. 100% Gratis - Unlimited!
Ch-Musik.com/Artists_A-Z

مهاجرت کانادا
برای مهاجرت همیشه یک راه قانونی هست
www.Canada118.com
 

Love Letters

  • Last updated by TestUser on Jul 14, 2008
  • Categories:

نـــا مـــه های عاشقانه

عزيزم

 قلب من  رو به تو پرواز مي كند

مرا ببخش ! از اين  جرم  بزرگ  كه دوستي است و جنايت ها  به  مكافات  آن  رخ مي دهد چشم  بپوشان ؟  اگر به تو عزيزم  خطاب  كرده ام ،  تعجب  نكن .  خيلي ها  هستند  كه با قلبشان  مثل آب يا آتش  رفتار مي كنند  .  عارضات زمان ،  آن ها را نمي گذارد  كه از قلبشان  اطاعات داشته باشند  و هر اراده ي  طبيعي  را در خودشان  خاموش مي سازند .

اما من غير از آن ها  و همه ي مردم هستم .  هر چه  تصادف و    سرنوشت و طبيعت  به من داده ، به قلبم  بخشيده ام .  و حالا  مي خواهم  قلب سمج و ناشناس  خود  را از انزواي  خود  به طرف تو  پرتاب كنم  و اين  خيال  مدت ها است كه ذهن  مرا تسخير  كرده است

مي خواهم  رنگ سرخي  شده ،  روي گونه هاي  تو جا  بگيرم  يا رنگ سياهي  شده ، روي  زلف تو  بنشينم

 من يك كوه نشين  غير اهلي ، يك نويسنده ي گمنام  هستم  كه همه چيز من با ديگران  مخالف و تمام ارده ي من  با خيال  دهقاني تو  ، كه بره  و مرغ نگاهداري  مي كنيد  متناسب است

 بزرگ تر از تصور تو و بهتر از احساس  مردم هستم ،  به تو خواهم  گفت  چه طور

 اما هيهات  كه بخت من  و بيگانگي  من با دنيا  ، اميد نوازش  تو  را  به من نمي دهد ،  آن جا  در اعماق  تاريكي  وحشتناك  خيال و گذشته  است كه من سرنوشت  نامساعد خود را تماشا  مي كنم

به عاليه  نجيب و عزيزم

مي پرسي با كسالت و بي خوابي  شب چه طور به سر مي برم ؟ مثل شمع :  همين كه صبح مي رسد  خاموش مي شوم و با وجود اين ،  استعداد روشن شدن دوباره در من مهيا است .

بالعكس  ديشب را خوب خوابيده ام . ولي خواب را براي بي خوابي دوست مي دارم . دوباره حاضرم . من هرگز اين راحت  را به آنچه  در  ظاهر  ناراحتي  به نظر مي آيد ترجيح نخواهم داد . در آن  راحتي  دست تو در دست من است و در اين راحتي ... آه !  شيطان  هم به شاعر  دست نمي دهد ، مگر اين كه در اين تاريكي شب ،  خيالات  هراسناك  و زمان هاي ممتد  نااميدي  را به او  تلقين كند

بارها تلقين كرده است : تصديق مي كنم  سالهاي مديد  به اغتشاش  طلبي  و شرارت  در بسطي  زمين  پرواز كرده ام . مثل  عقاب ، بالاي  كوه ها  متواري گشته ام ،  مثل دريا ،  عريان و منقلب  بوده ام . بدي  طينت  مخلوق ، خون قلبم  را روي دستم  مي ريخت .  پس با خوب  به بدي و با بد به خوبي رفتار كرده ام ،  كمكم  صفات  حسنه  در من تبديل  يافتند :  زودباوري ، صفا و معصوميت  بچگي  به بدگماني ،  خفگي  و گناه هاي  عيب  عوض شدند .

آه !  اگر عذاب هاي  الهي  و شراره هاي دوزخ  دروغ نبود ،  خدا  با شاعرش  چه طور معامله مي كرد

 حال ،  من يك بسته ي اسرار  مرموزم ، مثل يك  بناي  كهنه ام كه دستبردهاي  روزگار مرا سياه كرده است .  يك دوران  عجيب  خيالي  در من مشاهده مي شود . سرم  به شدت مي چرخد  . براي  اين كه  از پا  نيفتم  ، عاليه ، تو مرا مرمت كن

راست است :  من  از بيابان هاي  هولناك و راه هاي  پر خطر و از چنگال سباع  گريخته ام . هنوز  از اثره ي آن منظره هاي  هولناك  هراسانم

چرا ؟  براي اين كه دختر بي وافيي  را دوست  مي داشتم ،  قوه ي  مقتدره ي او  بي تو ،  وجه مشابهت  را از جاهاي  خوب پيدا  مي كند

 پس محتاجم  به من  دلجويي بدهي .  اندام  مجروح  مرا دارو بگذاري و من رفته رفته  به حالت  اوليه  بازگشت كنم

گفته بودم  قلبم  را به دست گرفته  با ترس و لرز آن  را به پيشگاه تو  آورده ام . عاليه ي عزيزم !  آن چه نوشته اي ، باور مي كنم . يك مكان مطمئن  به قلب من خواهي داد . ولي  براي نقل مكان  دادن  يك گل  سرمازده ي وحشي ، براي اين كه به مرور  زمان اهلي و درست شود ،  فكر و ملايمت لازم است .

چه قدر  قشنگ است  تبسم هاي تو

چه قدر گرم است  صداي تو  وقتي  كه ميان دهانت مي غلتد

كسي كه به ياد تبسم ها و صدا و ساير محسنات تو هميشه مفتون است

پرنده ي كوچك من

  جسد بي روح عقاب  بالاي كمرهاي  كوه  افتاده  بود. يكي  از  پرنده هاي  كوچك  كه خيلي  مغرور بود  به آن جسد  نزديك شد . بناي  سخره  و تحقير را گذاشت . پر و بال  بي حركت  او را با منقارش  زير و رو مي كرد . وقتي كه  روي شانه ي آن جسد مي نشست و به ريزه خواني هاي  خودش مي پرداخت ، از دور چنان  وانمود مي شد كه عقاب  روي  كمرها  براي  جست و جوي  صيد و تعيين  مكان  در آن حوالي  سرش  را  تكان مي دهد

 پادشاه تواناي  پرندگان ، يك عقاب مهيب  از بالاي  قله ها به اين  بازي  بچه گانه  تماشا  مي كرد . گمان برد لاشه  اي  بي حركت  كه  به واسطه ي آن پرنده  به نظر مي آيد  جنبشي دارد ،  يك عقاب  ماده  است

 متعاقب  اين گمان  ،  عقاب نر پرواز كرد . پرنده ي كوچك همان طور  مغرورانه به خودش  مشغول بود . سه پرنده ي  غافل تر از او از دور در كارش  تماشا  مي كردند . عقاب رسيد و او را صيد كرد

اگر مرا دشمن مي پنداري  چه تصور مي كني ؟  كاغذهاي من كه با آن ها سرسري  بازي مي كني .  به منزله ي  بال و پر آن  جسد بي حركت است . همان طور كه  عقاب نر به آن جسد  علاقه داشت ، من هم  به آن كاغذها  علاقه دارم . اگر نمي خواهي  به تو  نزديك  بشوم ، به آن ها نزديك نشو

  تو  براي  عقاب توانا  كه لياقت  و برتري  او  را آسمان  در دنيا مقدر  كرده است ، ساخته  نشده اي

 پرنده ي كوچك من ! چرا  بلند پروازي  مي كني ؟

 بالعكس  كاغذهاي  تو براي من ضرري  نخواهد  داشت ، عقاب ، كارش  اين  است  كه صيد كند ، شكست  براي او نيست ، براي پرنده اي  است كه صيد مي شود.  قوانيني  كه تو آن ها  را مي پرستي  اين شكست راتهيه  كرده است .  ولي من  نه   به آن قوانين ،  نه به اين نجابت  به هيچ كدام  اهميت  نمي دهم

 نه !  تو هرگز  اجنبي  و ناجور  آفريده  نشده اي ،  به تو اعتنا  نمي كنند . تو به التماس  خودت را به آنها مي چسباني .  اجنبي  نيستي ، مثل  آنها  خيالات  تو با بدي هاي  زمين گنهكار سرشته است

 قدري  حرف ، قدري  ظاهر آرايي  آن ها كافي  است كه تو را تسخير  كند

 در هر صورت اگر كاغذهاي  مرا در جعبه ي تو ببينند  براي كدام  يك از ما ضرر خواهد داشت ؟

مهربانم

ناچار بايد بنويسم :  وقتي داماد  زياده از حد مسلمان ،  عروسش  را نديده  از ميان دخترهاي  حرم انتخاب مي كند ، چشم هايش  را مي بندد ، مثل عروس  در پستو ها  مخفي مي شود ،  پي در پي  ازپشت  درها و پرده ها كه تو در تو واقع شده اند  برايش  خبر مي آورند . تمام  اخبار  راجع به مقدار زرينه و بضاعت  عروس است . در صورتي  كه جمال و اخلاق  از امور اعتباري است كه بر حسب  تفاوت  طبايع  تغيير مي كند . گاهي هم  جناب  داماد  از جمال  و اخلاق عروس  مي پرسد . زن ها  در  عين  اين  كه از عروس  غيبي  وصف مي كنند ،  و داماد را  به وجد  مي آورند ، شبيه به اين  است كه آن  جناب  را مثل  ميمون مي رقصانند

 هر مسلماني  كه عروسي  كرده است ، در عمرش  يك دفعه  رقصيده است . اين  امر اصولا  بين داماد  و عروس  و بستگان  آن ها  يك نوع تجارت  است كه به اسم  مواصلت  انجام  مي گيرد . ولي طبيعت  راه  اين تجارت  را به شاعر  نياموخته است  . او به جاي  نقدينه  و زرينه  قلبي  را مي خواهد  كه در آن بتواند  آشيانه كند .  در عوض ،  قلبش  را مي سپارد.  دو قلب  خوب و يك جور  مي توانند  با خوشي  دائمي  زندگي كنند .  به طوري كه پول نتواند  آن خوشي  را فراهم  بياورد

 هر وقت  زناشويي  را در  نظر مي گيرم   آشيانه ي ساده  و  محقري  را  روي درخت ها  به خاطر مي آورم  كه دو پرنده ي  هم جنس  بدون اين  كه  به هم استبداد  و زورگويي  به خرج بدهند ، روي آن  قرار گرفته اند

 پرنده ها  چه طور  هم جنسشان را  انتخاب مي كنند : بدون  اين  كه پدر  و مادر برايشان  رأي بدهند !  به جاي  اين كه الفاظ  ديگران  بين آنها عقد ببندد ،  قدري خودشان  آواز مي خوانند ،  آن  وقت محبت و  يگانگي  در بين آن ها اين عقد  را محكم مي كند . شيريني  آن ها  به شاخه هاي  درخت ها چسبيده  است . خودشان  با هم مي خورند . مسوول  خوراك ديگران نيستند . به جاي آينه  و قالي نمايش دادن ،  بساط  آشيانه شان  را به كمك  هم مرتب مي كنند . راستي  و دوستي  دارند ، بعدها  بچه هاشان هم  با همان اخلاق  آنها  بزرگ مي شوند

ولي  به انسان  خدا  آن  تقوي  و شادي  طبيعت  را نداده است  كه مثل پرنده زندگي  كند

بدبختانه  ما انسانيم  يعني  پرده اي  بين طبيعت  خاص  ما و اشيا كشيده شده است و نمي خواهيم  به دلخواه خودمان عادلانه  پرواز  كنيم. من  مي خواهم پرواز كنم . نمي خواهم  انسان باشم ، چه قدر خوب و دلكش است اين هواي صاف و آزاد  اين اراضي  وسيع  وقتي كه  يك پرنده  از بالاي  آن  مي گذرد

 من  از راه هاي  دور مي رسم در اين ديار نابلد  هستم . در كدام يك  از اين نقاط  آشيانه ام  را قرار  بدهم .  رفيق مهربان تو براي  من كجا   را  تعيين خواهي  كرد ؟

  اخلاق  مرا  بسنج ، دستوربده .  اين است  يك شاعر ناشناس .  ولي كساني  كه پول زيادي  دارند  بدجنسي  زيادي  هم دارند

عاليه عزيزم

اغلب ، بلكه بالعموم ، با زن طوري معامله مي كنند كه نمي خواهند  زن ها با آن ها آن طور معامله كنند

 آن ها زن را مثل يك قالي مي خرند . آن قالي را با كمال اقتدار  و بي قيدي  زير پايشان مي اندازند . پايمال مي شود و بالاخره بدون  تعلق خاطر  آن   را به ديگران  مي فروشند ! زن هم ، همين طور

خلفا زن را مي فروختند . مسلمان ها  او  را در زيرحجاب حبس مي كنند .  قوانين  حاضر براي سركوبي  و انقياد  و آرا  مخصوص  ديگر  دارد . من نمي دانم چرا

ولي مي دانم  چرا نمي توانم  قلبم  را نگاه بدارم .  خدا تمام  نعايم  زمين  را قسمت كرد  ،  به مردم  پول ، خودخواهي  و بي رحمي  را داد  به شاعر  قلب را  . و  قلب  ،  اقتدار مرموزي  بخشيد كه در مقابل  اقتدار وجاهت زن ، مقهور شود

بيا !  عزيزم !  تا ابد  مرا  مقهور بدار. براي اين كه انتقام  زن را از جنس مرد كشيده  باشي ، قلب  مرا  محبوس كن

 اگر بتوانم  اين ستاره ي قشنگ را به چنگ بياورم ! سلسله ي  پر برف  البرز  را به ميل و سماجت  خود  از جا  حركت بدهم ! اگر بتوانم  جريان  باد را  از وسط  ابرها  ممانعت كنم .  آن وقت مي توانم  به قلبم  تسلط  داشته ،  اين سرنوشت  را كه طبيعت  برايم تعيين كرده است  تغير  بدهم

ولي  قدرت انسان ،  به عكس  خيالاتش  محدود است

من هميشه  از مقابل  گل ها  مثل نسيم هاي مشوش  عبور كرده ام

قدرت نداشته ام آن ها  را   بلرزانم . در دل شب ها  مثل مهتاب  بر آن ها  تابيده ام .  نخواسته ام  وجاهت آسماني آن ها پنهان بماند

كدام يك  از اين گل ها  ميتوانند  در دامن  خودشان يك پرنده ي  غريب  را پناه  بدهند . من  آشيانه ام  را ،  قلبم  را ، روي دستش  مي گذارم

كي مي تواند  ابرهاي  تيره  را بشكافد ،  ظلمت ها   را بر طرف كند و  ناجورترين  قلب ها  را نجات بدهد ؟

عاليه ! تو ! تو مي تواني

مي داني كدام  ابرها ، كدام  ظلمتها ؟ شب هاي  درازي بوده اند كه شاعر براي گل موهمي  كه هنوز  آن  را نمي شناخت  خيال بافي  مي كرده است . ابرها  موانعي  بوده اند كه مطلوبش  را از نظرش  دور مي كرده اند

آن گل تو بودي . تو هستي . تو خواهي بود

چه قدر محبوبيت و مناعت تو  را دوست مي دارم . گل محجوب قشنگ من


Text Chat

New Page 1

 

Who is Online

Welcome!

  • Members
  • Total: 637
  • New Today: 0
  • Latest: amschira

  • Connected
  • Members: 2
  • Guests: 54
  • Total: 56

  • Online members
  • ashiq
  • Omeri

Poll

How many times per day do you visit (Afghanak)