Afghanak Afghans Online Community in Switzerland! Afghan MP3 Music, Forums, Chat and more!
Sep 04, 2010
 

10 Recent postings:

PoEtrY & aRt Sher Jangi ya Moshaera Sep 03, 2010 - 06:27 PM YALDI
PoEtrY & aRt Dari poems Sep 03, 2010 - 06:21 PM YALDI
Food and Recipes Who is good in cooking Sep 01, 2010 - 03:12 AM YALDI
Jokes Jokes Aug 31, 2010 - 11:23 PM qashang
PoEtrY & aRt watan Aug 31, 2010 - 10:25 AM Omeri
Chit Chat Tabeer-khwab Aug 31, 2010 - 10:02 AM Omeri
Chit Chat Ramadan Karim Aug 31, 2010 - 09:57 AM Omeri
Chit Chat Salaam???? Aug 30, 2010 - 07:44 AM Omeri
Jokes Can U Speak These Lines??? Aug 30, 2010 - 07:43 AM Omeri
Afghanak Announcements Delete Posts Aug 08, 2010 - 01:35 PM ashiq

Go to forum

 

Afghan Chat Room

1000+ Chatrooms. 100% Free No Credit Card Required.
www.All-Chatrooms.com

Afghan Music Klingeltne
Lade Dir die neusten SMS & Tne. 100% Gratis - Unlimited!
Ch-Musik.com/Artists_A-Z

مهاجرت کانادا
برای مهاجرت همیشه یک راه قانونی هست
www.Canada118.com
 

Multi Jokes

  • Last updated by TestUser on Jul 14, 2008
  • Categories:
د نـیـــا ی خـنـــد ه

 

ملا نصر الد ین و دوستش

روزی ملا نصر ا لد ین با یکی از د وستش از جا ئی عبور میکر دند وبرای رفع خستگی کنار رود خانه  ای نشستند د ر همین میان  بادی  با صد ای بلنــد از د وستش خارج شــد فــوراً د وستش سنگی برد اشت و د ر جایی که نشسته بــــود محکم کـــوبید  ـ ملا نصر الد ین  گفت  صدا را از بین بـــردی حالا د ر فــکر از بین بــرد ن بوی هم باش ـ

از غلام حسین چی کم داری

معلم به حسین گفت ـ  تو چــرا  این قــد ر تنبل استی مگــر از غلام حسین  که همیشه شاگرد اول است  چی کـــم د اری ؟  حسن گفت ـ خوب این که معلو م  است یک غلام را ـ

  حاضر جــوابی

شخصی میگفت ـ به خانه یکی از د وستان رفته بود م ـ بچه ای د اشت چهار ساله از او پرسید م  تو دختر استی یا پسر ؟ ناگهان د ید م که پطلو نش را پائین کشیـــــد ـ

 گرفتن ریش شیطان

شخصی شیطان را د رخواب د ید  ریش او را محکم گــرفته و چند سیلی بروی زد ه و گفت ـ ای ملعون  برای فریب د اد ن مــرد م  ریش خود را د راز کــرد ه ای ؟ من تورا به جــزای خود میرسانم ـ

این بگفت و خواست سیلی د یگری بزند که ناگهان از خواب بید ار شد و ریش خـــود را د ر دست خویش د یـــد و خجل شــد ـ

فیل و مورچه

روزی یک مورچه با  یک فیل ازد واج کــرد چند ماه گذشت یکروز فیل و مورچه  با هم اختلا ف پید ا کــر د ند ـ فیل خواست پایش را روی مورچه بگذاردکه ناگهان مورچه فریا د زد ـ اگــر به من رحــم نمی کنی  به بچــه  فیل د اخــــل شکمم رحـــــم کـــن ـ

 تربیت سگ

یک روز د و آد م لاف زن به هم می رسنــد ـ

اولی ـــ من سگ خانه ام را طــوری تــربیت کــرد ه ام که وقتی میخوا هد  وارد اطاق شود  د ر میزنــد ـ

د ومــی ـــ این که چیــــزی نیست سگ خــا نه مــا کلید د ارد ـ

شکر کــردن

شخصی الا غش را کم کرد ه ود و گــرد شهر مگشت و شکر میکرد ـ گفتند چرا شکر میکنی ؟

گفت ـ برای اینکه اگر من روی خر  ام  نشسته بود م امروز چهار مین روز گم شد ن من و الاغم می بود ـ

 گدا وثروتمند

گــد ائی د ر خانه یکــی از ثروتمند ان  که غلامانی د اشت رفت وچیزی خواست او شنید که صاحب خانه میگو ید ـ

ای مبارک به قنبر بگو به جوهر بگوید و جوهر به یاقوت بگوید  و یاقوت به سائل بگوید  که خد ا بد هد ـ

گد اچون چنین شنید د ست خود را بلند کــرد و گفت ـ

خــدایا به جبرائیل بگو   به اسرافیل و میکا ئیل بگــوید  تا اوهم به عزرائیل بگوید که جان این ثروتمند بخیل را بگــیرد

فقیر و ثروتمند

فقیر به ثروتمند ـ سلا م علیکم کجاتشریف میبرید ؟

ثروتمند گفت ـ قد م میزنم  تا اشتها پید ا کنم ـ شما کجا میروید ؟

فقیر گفت  من اشتها د ارم قد م میزنم تا خوراکی پید ا کنم ـ 

آرزو سخت

 از یک آد م سختی پر سید ن ـ تو د ر دنیا چی آرزو د اری ؟

او جواب د اد ـ آرزو د ارم  کل شوم تا د یگر  پول سلما نی ند هم ـ


صفر

 ما د رــ احمد جا ن اگر گفتی  چی فرقی میا ن د ما سنج و  پار چه ای امتحان است ؟

احمـــد ــ   هیچ ما در  جان چون هــر کد ام که  صفر نشان بد هند تن آد م میلر زد ـ

سیب

باغبا ن ـــ  ای بچه بالا ی د رخت چی کــار میکنی ؟

بچــه ـــ خیلی معذ رت میخواهم  یکی از سیب ها   از د رخت افتا ده بود  آمد م تا آن را سر جا یش بگــذ ارم ـ

 د ر شیشه

د اکتر ــــ چــرا د وا ها یتان را نمی خــور ید ؟

مر یض ــــ آخــر چیکار کنم د اکتر ؟ روی شیشه د وا نوشته است مواضب باشید د ر شیشه همیشه بسته با شد ـ

 آ دم قحطی

روزی مرد ی خند ان د وستش را د ید ـ دوستش از او پرسید چرا می خنــــد ی ؟

 مــر د گفت ــــ امروز که از خا نه بیرون می آمد م د ختر چها ر ساله ام از من پول خواست  گفتم ند ارم ـ  او خیلی عصبا نی شد ه  وپیش ما د ر ش رفت وگفت ـــ آ د م قحطی بود که تو زن این گـــد ا شد ی ـ

ا صلا ح ســـر

روزی د وتا د وست باهم صحبت میکر د ند ـ اولی گفت ــ من هیچ وقت پول سلمانی نمید هم ـ

د ومی با تعجب گفت ـ  به نظر من چنین چیزی غیر ممکن است ـ

اولی با خند ه گفت ـ تعجب ند ارد ـ هـــر وقت موی های سرم بلند میشود با زنم جنگ میکنم  آن وقت او همه موهای سرم را میکند ـ

بــوق ز د ن

 روزی یک زن با بچه اش سوار تاکسی شد ن  کـــرایه تاکسی  بیست افغانی بود زن به  تاکسی وان بیست وپنج روپیه د اد   درایور تاکسی گفت ــ   پنج افغانی زیاد  دادی  ـ  زن گفت فرق نمیکنه  از پنج افغانی برای بچه ام بوق بــزن ـ

د اکتــر با انصاف

 نرس با عجله پیش د اکتر جــراح رفت و گفت ـــ آقای د اکـــتر  مریضی که د یــروز عملیات کــرد ید  قیچی و پنس   داخل شکمش ماند ه است ـ

داکتــر ـــ زود باش تا نمــرد ه پول قیچی و پنس را از او بگـــیر ـ

د رس تاریخ

معلم تاریخ از شاگــردی کــه د و  سال در صنف چهارم بخـــاطر  مضمون تاریخ ناکام مانــد ه بود  پـــر سید ــ  احمـــد شاه بابا  چــی کـــر د ؟

شاگــر د جــواب د اد  ــ هیچی ـ مـــرا د و سال ناکام کـــر د ـ

ســـایه شاه

د رویشی زیـــر  ســایه  الاغش استراحت مــیکرد  ـ شاه از آنجا  می گذشت درویش را د ر حــال استــراحت د یـــد ـ

به د رویش گفت ــ ای مـــرد این جا چی میکنی ؟

د رویــش گفت ــ  عـمـــر شاه دراز باد ــ زیـــر سایه شما زنــــد گی مــی کنم ـ

خــــاک بــازی

 پیر زن ـ آقای داکتــر ـ برای پسرم خیلی پر یشانم او بیشتر وقتش را د ر کوچه به خــاک بازی می گــذ ر انــد ـ

د اکــتر خانم این نگرانی نـــد ارد چون بیشتر بچه ها  چنین کار را انجام مید هند ـ

پیر زن ـــ  بله زیاد نگران نیستم زن ا و از این کــار ناراحت میشود ـ

مســابقه فــوتبال

 سر معلم ـــ چرا اینقد ر دیــر به مکتب آمد ی ؟

شاگــرد ــ  من یک مسابقه فوتبال خواب مید یدم ـ چون بازی به وقت اضافی کشیده شد ناچار شد م خواب بمانم تا نتیجه آن مـعــلوم شــود ـ

 چپه اش کــن

روزی فیلی روی سوراخ مورچه ها ایستاد ه بــود ـ مــورچه ها عصبانی شــد ند و روی فیل ریختند ـ فیل تکانی خــورد و همه آنهــا  را روی زمین ریخت  به غیر از یک مورچه  ـ   همه مورچه ها یکصد ا فریاد زد ند ـــ  مــورچه خفه اش کن ــ گــرد اش را بگیر و چپه اش کــن ـ

د فــاع از خــود

روزی قاضی به یک زنــد انی قــوی هیکل گفت ـــ آ قا شما متهم  به قتــل هستید ـ آیــا از خــود تان د فــاع می کنیــد ـ

متهم گفت ـــ بله ـــ دستبند مـــرا باز کنید تا ببینید چطــور از خـــود م د فـــاع می کنــم ـ

نـــگاه

شاگرد ی طــوری به قیافه معلم خیــره شد ه بود کــه معلم نا راحت شد و پــرسید ـــ چـــرا اینطور نــگاه می کنـــی ؟

شاگــر د گفت ـــ هیچی ـــ می خواستم ببینم که روی د یــگر شما کجاست ــ چــون د اخل مکتب می گــویند شما آد م دو رویی هستــید ـ

 صفــر بــی ارزش

شا گــردی کــه د ر امتحان نمــره 10 گرفته بــود از معلم پــر سید ـــ مغلم صاحب صفــر ارزش د ارد ؟

معلم گفت نـــی ـ

 شاگـــر د گفت ــــ پس لطفاً یک صفــر بی ارزش جلــوی این 10 بگذاریــد ـ

ر ئیس جمهــور

پــد ر ــــ پسرم بــرو از پسر همسایه  که همسن تو است  و شاگرد اول صنف شد ه یاد بگیــر ـ

 پســر ـــ  پدر جان شما که همسن رئیس جمهور هستید پس  چـــرا ر ئیس جمهور نشد ید ـ

شــورت

فیلی د ر حوض ای  شنا میکــرد ـ موشی  از راه رسید و گفت ــ  بیا بالا به تــو کار د ارم ـ فیل از حوض بالا شد

موش گفت ــ دیگر با تو کار ند ارم ـ

فیل با کنجکاوی پــرسید ـــ برای چی مــرا صد ا کــرد ی ؟

 مــوش گفت ــ خــواستم ببینم  شورت مـــرا تو پو شید ه ای ـ

د وستــی حیــوانات

روزی فیلی زخمی شد او را عمل جــراحی کــرد ند پس از عملیات  وقتی د اکتر  از اطاق بیرون آمـــد با تعجب  د یــد که مــورچه ای جلوی د ر قــد م میزند جلــو رفت و پــر سید ـــ اینجا چـــی مــی خــوا هــی ؟

مــورچه گفت ــ د اکتـــر جان آمــد ه ام تا اگـــر لا زم شد بــرای فیل خــون بــــــد هـــم ـ

د ستــور پزشک

د اکتـــر ـــ این همــه قا شق د اخل شکم شما جــه کار میکنــد ؟

مـــر یض ـــ دفعــه پیش کـــه مراجعه کـــرد ه بودم خــود تان گفتیــد روزی یک قا شق بخورم ـ

د عـــای د انش آمــوز

پسر ی د رخــانه راه میرفت و پشت سر هم میگفت خــد ایا ـــــ لند ن را پایتختفـــرانسه کــن ـ

مــــاد رش گفت ـــ پسرجان این حــرف ها جیست که میزنی مگر عقلت را از  د ست د اد ی ؟

پســر گفت ـــ آ خــر امــروز د ر پارچه ای امتحان خود نوشته ام که لنـــد ن پایتخت فــرانسه است ـ

مـــرد دهقان

مــرد مغروری که بالای سر دهقانی ایستاد ه بـــود و کار کـــرد نش را نگاه میکـــرد  بــه دهقان گفت ـــــ بکار بکار هــرچه تو بکاری مــا مــی خــوریم ـ

د هقان گفت  ـــ ریشقــه مــی کــارم ــــــ

چهـــار پا

شخصی از مـــرد کج چشمی پــرسید ـــ راست است می گــویند که شما یکی را د و تا می بینید ؟

مــرد کج چشم گفت ـــ بلی بلی همان طــوریکه شما را حالا چهار پا میبینم ـ

نگاه به نامحــرم

گویند شخصی با زنی زنا کــرد ولی چشمهایش را بسته بــود زن پرسیدچــرا چشمــهایت را بسته ای ؟

مرد گفت ــــ نظر کرد ن به نا محــرم شرعــاً حــرام است ـ

پارچه یخ زد ه

پــد ر ـــ پسرم برو پارچــه امتحان ات را بیارتا ببینم ـ

احمــــد ــــ بابا پارچه امتحانم را یخ زد ه بود گذاشتم کنار بخاری

پـــد ر ـــ چـــرا پارچه امتحانت یخ زد ه ؟

احمــــد ـــ چون تمام نمره هایم صفر است ـ

د نیا بی وفـــا

بیماری را از معاینه خانه داکتر بخانه آورد ه بود ند د ر حالیکه د اکتر او را جــواب د اده بود بیمار با ناله گفت ـــــ زن بلاخره د اکتر د رد مـرانگفت ؟

زنش گفت ـــ چیزی مهمی نیست کمی ضعیف شد ی باید تقــــویت شوی ـ

بیمار گفت ــــ خوب همان گوسفند ی که د ر حولی نگهد اری میکنی کباب کن تا بخورم وقوت گیرم ـ

زنش گفت ـــ نی بابا آن گــوسفند مال مـــراسم فاتحه تو است ـ

یـــا علی

د زد ی به خانه روضه خوانی  رفته و تمام اثاثیه اورا جمع کـــرد وقتی خواست آنها را از زمین بر د ارد گفت یا علـــی ـــ

روضه خــوان از صد ای او بید ار شد و دست د زد را گــرفت و گفت ـــــ هـــرچه که من د ر مــد ت عمــر خویش با یــا حسین جمع کـــرد ه ام تو می خـــواهی با یک یا علـــی گفتن همه را ببری ؟ این بی انصافـــی نیست ؟

چنـــد ان نـــر هم نبود

مرد ی د رکاروانی الا غش را گــم کـــرد د رعوض الا غ د یگــری را گـــرفته و بار کـــرد ـ

صاحبش آمـــد و گـــرد ن الا غش را گـــرفت و بار را بر زمین انداخت ـ

مـــرد شــروع به سر وصــد ا کـــرد ـ  مـــرد م گفتند چــرا سر و صد امیکنی ؟

 گفت این الا غ من است ـ

گفتند اگــر راست می گــو یی الاغت نر بــود یا ماد ه ؟

گفت نــــر ـ

گفتنــد این الاغ که مـــا ده است ـ

جــواب د اد چنـــد ان نـــر هم نبود ـ

شکر از شوق

شخصی زنی بد اخلا ق و پیری د اشت ـ روزی نزد د وستانش گله کرد که گــرفتار این چنین زنی شد ه ام و نمی د انم چی کنم ؟

گفتند ـــ مایل استی خــد ا او را بکشـــد ؟

گفت نی ـ

گفتنـــد چـــرا ؟

گفت ـــ چونکه می تــرسم اگـــر کسی بیا ئید خبــر د هـــد که زنت مــرد ه از شوق سکته کنــم ـ

زمـــــــان

معلم خطاب به شاگــرد ــــ بهــروز بگو وقتی می گــوئیم من حمام مــیروم  تو حمام می روی او حمام میرود مــا حمام می رویم این چی زمانی است ؟

معلم صاحب اجــازه ـــ اینکه سوال نــد ارد  روز جمعــه است دیــــــگه ـ

معلم و شاگـــرد

شاگــرد ی از معلمش سوال کـــرد ــــ سعــد ی د ر چی سالی وفات کـــرد ـ

معلـــم گفت ــــ مــرگ سعــد ی د ر سالهای 690 تا 694 هجری قمــری اتفاق افتاد &#


Text Chat

New Page 1

 

Who is Online

Welcome!

  • Members
  • Total: 639
  • New Today: 0
  • Latest: rukhsar

  • Connected
  • Members: 0
  • Guests: 69
  • Total: 69

  • Online members
  • No members connected

Poll

How many times per day do you visit (Afghanak)