10 Recent postings:
| PoEtrY & aRt | Sher Jangi ya Moshaera | Sep 03, 2010 - 06:27 PM | YALDI |
| PoEtrY & aRt | Dari poems | Sep 03, 2010 - 06:21 PM | YALDI |
| Food and Recipes | Who is good in cooking | Sep 01, 2010 - 03:12 AM | YALDI |
| Jokes | Jokes | Aug 31, 2010 - 11:23 PM | qashang |
| PoEtrY & aRt | watan | Aug 31, 2010 - 10:25 AM | Omeri |
| Chit Chat | Tabeer-khwab | Aug 31, 2010 - 10:02 AM | Omeri |
| Chit Chat | Ramadan Karim | Aug 31, 2010 - 09:57 AM | Omeri |
| Chit Chat | Salaam???? | Aug 30, 2010 - 07:44 AM | Omeri |
| Jokes | Can U Speak These Lines??? | Aug 30, 2010 - 07:43 AM | Omeri |
| Afghanak Announcements | Delete Posts | Aug 08, 2010 - 01:35 PM | ashiq |
ملا نصر الد ین و دوستش روزی ملا نصر ا لد ین با یکی از د وستش از جا ئی عبور میکر دند وبرای رفع خستگی کنار رود خانه ای نشستند د ر همین میان بادی با صد ای بلنــد از د وستش خارج شــد فــوراً د وستش سنگی برد اشت و د ر جایی که نشسته بــــود محکم کـــوبید ـ ملا نصر الد ین گفت صدا را از بین بـــردی حالا د ر فــکر از بین بــرد ن بوی هم باش ـ |
از غلام حسین چی کم داری معلم به حسین گفت ـ تو چــرا این قــد ر تنبل استی مگــر از غلام حسین که همیشه شاگرد اول است چی کـــم د اری ؟ حسن گفت ـ خوب این که معلو م است یک غلام را ـ |
حاضر جــوابی شخصی میگفت ـ به خانه یکی از د وستان رفته بود م ـ بچه ای د اشت چهار ساله از او پرسید م تو دختر استی یا پسر ؟ ناگهان د ید م که پطلو نش را پائین کشیـــــد ـ |
گرفتن ریش شیطان شخصی شیطان را د رخواب د ید ریش او را محکم گــرفته و چند سیلی بروی زد ه و گفت ـ ای ملعون برای فریب د اد ن مــرد م ریش خود را د راز کــرد ه ای ؟ من تورا به جــزای خود میرسانم ـ |
فیل و مورچه روزی یک مورچه با یک فیل ازد واج کــرد چند ماه گذشت یکروز فیل و مورچه با هم اختلا ف پید ا کــر د ند ـ فیل خواست پایش را روی مورچه بگذاردکه ناگهان مورچه فریا د زد ـ اگــر به من رحــم نمی کنی به بچــه فیل د اخــــل شکمم رحـــــم کـــن ـ |
تربیت سگ یک روز د و آد م لاف زن به هم می رسنــد ـ اولی ـــ من سگ خانه ام را طــوری تــربیت کــرد ه ام که وقتی میخوا هد وارد اطاق شود د ر میزنــد ـ د ومــی ـــ این که چیــــزی نیست سگ خــا نه مــا کلید د ارد ـ |
شکر کــردن شخصی الا غش را کم کرد ه ود و گــرد شهر مگشت و شکر میکرد ـ گفتند چرا شکر میکنی ؟ گفت ـ برای اینکه اگر من روی خر ام نشسته بود م امروز چهار مین روز گم شد ن من و الاغم می بود ـ |
گدا وثروتمند گــد ائی د ر خانه یکــی از ثروتمند ان که غلامانی د اشت رفت وچیزی خواست او شنید که صاحب خانه میگو ید ـ ای مبارک به قنبر بگو به جوهر بگوید و جوهر به یاقوت بگوید و یاقوت به سائل بگوید که خد ا بد هد ـ گد اچون چنین شنید د ست خود را بلند کــرد و گفت ـ خــدایا به جبرائیل بگو به اسرافیل و میکا ئیل بگــوید تا اوهم به عزرائیل بگوید که جان این ثروتمند بخیل را بگــیرد |
فقیر و ثروتمند فقیر به ثروتمند ـ سلا م علیکم کجاتشریف میبرید ؟ ثروتمند گفت ـ قد م میزنم تا اشتها پید ا کنم ـ شما کجا میروید ؟ فقیر گفت من اشتها د ارم قد م میزنم تا خوراکی پید ا کنم ـ |
آرزو سخت از یک آد م سختی پر سید ن ـ تو د ر دنیا چی آرزو د اری ؟ او جواب د اد ـ آرزو د ارم کل شوم تا د یگر پول سلما نی ند هم ـ |
صفر
ما د رــ احمد جا ن اگر گفتی چی فرقی میا ن د ما سنج و پار چه ای امتحان است ؟
احمـــد ــ هیچ ما در جان چون هــر کد ام که صفر نشان بد هند تن آد م میلر زد ـ
سیب
باغبا ن ـــ ای بچه بالا ی د رخت چی کــار میکنی ؟
بچــه ـــ خیلی معذ رت میخواهم یکی از سیب ها از د رخت افتا ده بود آمد م تا آن را سر جا یش بگــذ ارم ـ
د ر شیشه
د اکتر ــــ چــرا د وا ها یتان را نمی خــور ید ؟
مر یض ــــ آخــر چیکار کنم د اکتر ؟ روی شیشه د وا نوشته است مواضب باشید د ر شیشه همیشه بسته با شد ـ
آ دم قحطی
روزی مرد ی خند ان د وستش را د ید ـ دوستش از او پرسید چرا می خنــــد ی ؟
مــر د گفت ــــ امروز که از خا نه بیرون می آمد م د ختر چها ر ساله ام از من پول خواست گفتم ند ارم ـ او خیلی عصبا نی شد ه وپیش ما د ر ش رفت وگفت ـــ آ د م قحطی بود که تو زن این گـــد ا شد ی ـ
ا صلا ح ســـر
روزی د وتا د وست باهم صحبت میکر د ند ـ اولی گفت ــ من هیچ وقت پول سلمانی نمید هم ـ
د ومی با تعجب گفت ـ به نظر من چنین چیزی غیر ممکن است ـ
اولی با خند ه گفت ـ تعجب ند ارد ـ هـــر وقت موی های سرم بلند میشود با زنم جنگ میکنم آن وقت او همه موهای سرم را میکند ـ
بــوق ز د ن
روزی یک زن با بچه اش سوار تاکسی شد ن کـــرایه تاکسی بیست افغانی بود زن به تاکسی وان بیست وپنج روپیه د اد درایور تاکسی گفت ــ پنج افغانی زیاد دادی ـ زن گفت فرق نمیکنه از پنج افغانی برای بچه ام بوق بــزن ـ
د اکتــر با انصاف
نرس با عجله پیش د اکتر جــراح رفت و گفت ـــ آقای د اکـــتر مریضی که د یــروز عملیات کــرد ید قیچی و پنس داخل شکمش ماند ه است ـ
داکتــر ـــ زود باش تا نمــرد ه پول قیچی و پنس را از او بگـــیر ـ
د رس تاریخ
معلم تاریخ از شاگــردی کــه د و سال در صنف چهارم بخـــاطر مضمون تاریخ ناکام مانــد ه بود پـــر سید ــ احمـــد شاه بابا چــی کـــر د ؟
شاگــر د جــواب د اد ــ هیچی ـ مـــرا د و سال ناکام کـــر د ـ
ســـایه شاه
د رویشی زیـــر ســایه الاغش استراحت مــیکرد ـ شاه از آنجا می گذشت درویش را د ر حــال استــراحت د یـــد ـ
به د رویش گفت ــ ای مـــرد این جا چی میکنی ؟
د رویــش گفت ــ عـمـــر شاه دراز باد ــ زیـــر سایه شما زنــــد گی مــی کنم ـ
خــــاک بــازی
پیر زن ـ آقای داکتــر ـ برای پسرم خیلی پر یشانم او بیشتر وقتش را د ر کوچه به خــاک بازی می گــذ ر انــد ـ
د اکــتر خانم این نگرانی نـــد ارد چون بیشتر بچه ها چنین کار را انجام مید هند ـ
پیر زن ـــ بله زیاد نگران نیستم زن ا و از این کــار ناراحت میشود ـ
مســابقه فــوتبال
سر معلم ـــ چرا اینقد ر دیــر به مکتب آمد ی ؟
شاگــرد ــ من یک مسابقه فوتبال خواب مید یدم ـ چون بازی به وقت اضافی کشیده شد ناچار شد م خواب بمانم تا نتیجه آن مـعــلوم شــود ـ
چپه اش کــن
روزی فیلی روی سوراخ مورچه ها ایستاد ه بــود ـ مــورچه ها عصبانی شــد ند و روی فیل ریختند ـ فیل تکانی خــورد و همه آنهــا را روی زمین ریخت به غیر از یک مورچه ـ همه مورچه ها یکصد ا فریاد زد ند ـــ مــورچه خفه اش کن ــ گــرد اش را بگیر و چپه اش کــن ـ
د فــاع از خــود
روزی قاضی به یک زنــد انی قــوی هیکل گفت ـــ آ قا شما متهم به قتــل هستید ـ آیــا از خــود تان د فــاع می کنیــد ـ
متهم گفت ـــ بله ـــ دستبند مـــرا باز کنید تا ببینید چطــور از خـــود م د فـــاع می کنــم ـ
نـــگاه
شاگرد ی طــوری به قیافه معلم خیــره شد ه بود کــه معلم نا راحت شد و پــرسید ـــ چـــرا اینطور نــگاه می کنـــی ؟
شاگــر د گفت ـــ هیچی ـــ می خواستم ببینم که روی د یــگر شما کجاست ــ چــون د اخل مکتب می گــویند شما آد م دو رویی هستــید ـ
صفــر بــی ارزش
شا گــردی کــه د ر امتحان نمــره 10 گرفته بــود از معلم پــر سید ـــ مغلم صاحب صفــر ارزش د ارد ؟
معلم گفت نـــی ـ
شاگـــر د گفت ــــ پس لطفاً یک صفــر بی ارزش جلــوی این 10 بگذاریــد ـ
ر ئیس جمهــور
پــد ر ــــ پسرم بــرو از پسر همسایه که همسن تو است و شاگرد اول صنف شد ه یاد بگیــر ـ
پســر ـــ پدر جان شما که همسن رئیس جمهور هستید پس چـــرا ر ئیس جمهور نشد ید ـ
شــورت
فیلی د ر حوض ای شنا میکــرد ـ موشی از راه رسید و گفت ــ بیا بالا به تــو کار د ارم ـ فیل از حوض بالا شد
موش گفت ــ دیگر با تو کار ند ارم ـ
فیل با کنجکاوی پــرسید ـــ برای چی مــرا صد ا کــرد ی ؟
مــوش گفت ــ خــواستم ببینم شورت مـــرا تو پو شید ه ای ـ
د وستــی حیــوانات
روزی فیلی زخمی شد او را عمل جــراحی کــرد ند پس از عملیات وقتی د اکتر از اطاق بیرون آمـــد با تعجب د یــد که مــورچه ای جلوی د ر قــد م میزند جلــو رفت و پــر سید ـــ اینجا چـــی مــی خــوا هــی ؟
مــورچه گفت ــ د اکتـــر جان آمــد ه ام تا اگـــر لا زم شد بــرای فیل خــون بــــــد هـــم ـ
د ستــور پزشک
د اکتـــر ـــ این همــه قا شق د اخل شکم شما جــه کار میکنــد ؟
مـــر یض ـــ دفعــه پیش کـــه مراجعه کـــرد ه بودم خــود تان گفتیــد روزی یک قا شق بخورم ـ
د عـــای د انش آمــوز
پسر ی د رخــانه راه میرفت و پشت سر هم میگفت خــد ایا ـــــ لند ن را پایتختفـــرانسه کــن ـ
مــــاد رش گفت ـــ پسرجان این حــرف ها جیست که میزنی مگر عقلت را از د ست د اد ی ؟
پســر گفت ـــ آ خــر امــروز د ر پارچه ای امتحان خود نوشته ام که لنـــد ن پایتخت فــرانسه است ـ
مـــرد دهقان
مــرد مغروری که بالای سر دهقانی ایستاد ه بـــود و کار کـــرد نش را نگاه میکـــرد بــه دهقان گفت ـــــ بکار بکار هــرچه تو بکاری مــا مــی خــوریم ـ
د هقان گفت ـــ ریشقــه مــی کــارم ــــــ
چهـــار پا
شخصی از مـــرد کج چشمی پــرسید ـــ راست است می گــویند که شما یکی را د و تا می بینید ؟
مــرد کج چشم گفت ـــ بلی بلی همان طــوریکه شما را حالا چهار پا میبینم ـ
نگاه به نامحــرم
گویند شخصی با زنی زنا کــرد ولی چشمهایش را بسته بــود زن پرسیدچــرا چشمــهایت را بسته ای ؟
مرد گفت ــــ نظر کرد ن به نا محــرم شرعــاً حــرام است ـ
پارچه یخ زد ه
پــد ر ـــ پسرم برو پارچــه امتحان ات را بیارتا ببینم ـ
احمــــد ــــ بابا پارچه امتحانم را یخ زد ه بود گذاشتم کنار بخاری
پـــد ر ـــ چـــرا پارچه امتحانت یخ زد ه ؟
احمــــد ـــ چون تمام نمره هایم صفر است ـ
د نیا بی وفـــا
بیماری را از معاینه خانه داکتر بخانه آورد ه بود ند د ر حالیکه د اکتر او را جــواب د اده بود بیمار با ناله گفت ـــــ زن بلاخره د اکتر د رد مـرانگفت ؟
زنش گفت ـــ چیزی مهمی نیست کمی ضعیف شد ی باید تقــــویت شوی ـ
بیمار گفت ــــ خوب همان گوسفند ی که د ر حولی نگهد اری میکنی کباب کن تا بخورم وقوت گیرم ـ
زنش گفت ـــ نی بابا آن گــوسفند مال مـــراسم فاتحه تو است ـ
یـــا علی
د زد ی به خانه روضه خوانی رفته و تمام اثاثیه اورا جمع کـــرد وقتی خواست آنها را از زمین بر د ارد گفت یا علـــی ـــ
روضه خــوان از صد ای او بید ار شد و دست د زد را گــرفت و گفت ـــــ هـــرچه که من د ر مــد ت عمــر خویش با یــا حسین جمع کـــرد ه ام تو می خـــواهی با یک یا علـــی گفتن همه را ببری ؟ این بی انصافـــی نیست ؟
چنـــد ان نـــر هم نبود
مرد ی د رکاروانی الا غش را گــم کـــرد د رعوض الا غ د یگــری را گـــرفته و بار کـــرد ـ
صاحبش آمـــد و گـــرد ن الا غش را گـــرفت و بار را بر زمین انداخت ـ
مـــرد شــروع به سر وصــد ا کـــرد ـ مـــرد م گفتند چــرا سر و صد امیکنی ؟
گفت این الا غ من است ـ
گفتند اگــر راست می گــو یی الاغت نر بــود یا ماد ه ؟
گفت نــــر ـ
گفتنــد این الاغ که مـــا ده است ـ
جــواب د اد چنـــد ان نـــر هم نبود ـ
شکر از شوق
شخصی زنی بد اخلا ق و پیری د اشت ـ روزی نزد د وستانش گله کرد که گــرفتار این چنین زنی شد ه ام و نمی د انم چی کنم ؟
گفتند ـــ مایل استی خــد ا او را بکشـــد ؟
گفت نی ـ
گفتنـــد چـــرا ؟
گفت ـــ چونکه می تــرسم اگـــر کسی بیا ئید خبــر د هـــد که زنت مــرد ه از شوق سکته کنــم ـ
زمـــــــان
معلم خطاب به شاگــرد ــــ بهــروز بگو وقتی می گــوئیم من حمام مــیروم تو حمام می روی او حمام میرود مــا حمام می رویم این چی زمانی است ؟
معلم صاحب اجــازه ـــ اینکه سوال نــد ارد روز جمعــه است دیــــــگه ـ
معلم و شاگـــرد
شاگــرد ی از معلمش سوال کـــرد ــــ سعــد ی د ر چی سالی وفات کـــرد ـ
معلـــم گفت ــــ مــرگ سعــد ی د ر سالهای 690 تا 694 هجری قمــری اتفاق افتاد &#